هورا همش مهمونی و گردش
هورا همش مهمونی... سیزدهم با چشم پف کرده بیدار شدی، واسه همین ترسیدم سرما خورده باشی و بچه های دیگه هم مریض بشن، نشد بریم تولد پسر دوستم کوروش جون، عوضش عصری با مامان جون و خاله ها رفتیم ختم انعام خونه ی زنداییم، تهران، که حسابی شیطونی کردی...چهاردهم رفتیم پاگشای خاله مریم...

علیرضا و ابوالفضل

ملیکا جون و ابوالفضل که نمیشه هیچ وقت یه عکس درست و حسابی ازشون انداخت

اینجا هم که مشغول شیطنت
این چند روز میگم قبل از سرد شدن هوا بیشتر ببرمت پارک...
یه شب هم رفتیم خونه ی عمه زینب... جمعه هم هومن اومد خونمون وکلی باهاش بازی کردی...بعد از رفتن هومن حسابی از زور خستگی خوابیدی...

بیستم هم رفتم ختم انعام خونه ی دوست بیست ساله پیشم عاطفه جون...
بیست و چهارم اولش رفتیم دیدن مامان جون زندایی صبا بعدش رفتیم هیئت خونه ی حاجی داییم،اینبار هم با مترو رفتیم و کلی بهت خوش گذشت... شبش رفتیم خونه دایی حسن و صبحش با باباجون رفتیم خونه ی عمه هدی... تولد بچه های عمه هدی بود و ابوالفضل دلی از عزا در آورد...

چکار می کنی مامان؟؟؟!!!
بقیه ی عکسهای تولد در ادامه مطلب...
و اینجا ابوالفضل و تولد و کلی بازی...


اون بالا چی میخوای؟





از کلاه بدت میاد به مامان جون پناه بردی...

مهدیس، ابوالفضل، نیما، سینا

سهمتو از کادوها برداشتی...

محل مورد علاقت، بازی با تلویزیون...


مشغول انگشت زدن به کیک

هومن جون در حین فوت کردن شمعهای تولد



خوشمزست؟

مهدیس و ابوالفضل


شب هم برگشتیم خونه ی مامان جون و امروز ظهر بابا اومد دنبالمون... به اندازه ای دلت برای بابا تنگ شده بود که حاضر نبودی لحظه ای ازش جدا شی... حتی پشت فرمون و تو مغازه ی بابا...معلومه بابا هم دلش برامون تنگ شده بود...


هورا همش مهمونی و گردش
