ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

هورا همش مهمونی و گردش

1391/7/26 14:12
نویسنده : ندا
311 بازدید
اشتراک گذاری

هورا همش مهمونی... سیزدهم با چشم پف کرده بیدار شدی، واسه همین ترسیدم سرما خورده باشی و بچه های دیگه هم مریض بشن، نشد بریم تولد پسر دوستم کوروش جون، عوضش عصری با مامان جون و خاله ها رفتیم ختم انعام خونه ی زنداییم، تهران، که حسابی شیطونی کردی...چهاردهم رفتیم پاگشای خاله مریم...

علیرضا و ابوالفضل

علیرضا و ابوالفضل

ملیکا و ابوالفضل

ملیکا جون و ابوالفضل که نمیشه هیچ وقت یه عکس درست و حسابی ازشون انداخت

عزیز مامان

اینجا هم که مشغول شیطنت

این چند روز میگم قبل از سرد شدن هوا بیشتر ببرمت پارک...

یه شب هم رفتیم خونه ی عمه زینب... جمعه هم هومن اومد خونمون وکلی باهاش بازی کردی...بعد از رفتن هومن حسابی از زور خستگی خوابیدی...

لالا

بیستم هم رفتم ختم انعام خونه ی دوست بیست ساله پیشم عاطفه جون...

بیست و چهارم اولش رفتیم دیدن مامان جون زندایی صبا بعدش رفتیم هیئت خونه ی حاجی داییم،اینبار هم با مترو رفتیم و کلی بهت خوش گذشت... شبش رفتیم خونه دایی حسن و صبحش با باباجون رفتیم خونه ی عمه هدی... تولد بچه های عمه هدی بود و ابوالفضل دلی از عزا در آورد...

1

چکار می کنی مامان؟؟؟!!!

بقیه ی عکسهای تولد در ادامه مطلب...

و اینجا ابوالفضل و تولد و کلی بازی...

1

2

اون بالا چی میخوای؟

3

4

5

6

7

از کلاه بدت میاد به مامان جون پناه بردی...

8

مهدیس، ابوالفضل، نیما، سینا

9

 سهمتو از کادوها برداشتی...

1010

محل مورد علاقت، بازی با تلویزیون...

11

12

مشغول انگشت زدن به کیک

13

هومن جون در حین فوت کردن شمعهای تولد

14

15

16

خوشمزست؟

17

مهدیس و ابوالفضل

18

19

شب هم برگشتیم خونه ی مامان جون و امروز ظهر بابا اومد دنبالمون... به اندازه ای دلت برای بابا تنگ شده بود که حاضر نبودی لحظه ای ازش جدا شی... حتی پشت فرمون و تو مغازه ی بابا...معلومه بابا هم دلش برامون تنگ شده بود...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامان آریام
26 مهر 91 16:47
عزیزم ایشاالله همیشه به گردش و شادی و خوشی باشید بین عکسها من آخری رو از همه بیشتر دوست دارم گر چه همه خوشگلند


فدات شم ممنون از حسن سلیقت
نسیم-مامان آرتین
29 مهر 91 9:34
جونم تو تولد خیلی جیگر شدی خاله
راستی چه پسمل با احساسی که زود دلش به باباش تنگیده


حسابی احساساتی
ممنونم
مریــــــــــــــــــــــم خالش
29 مهر 91 15:28
سلام انشالله که همیشه به مهمونی و گردش
دوستتون دارم
خیلی زیاد هم دوستتون دارم


سلام ایشاالله
مامان رادین
3 آبان 91 15:40
ماشااله چه ناز شده


قربونت